تبلیغات
باغ بی برگی - مطالب عمومی
فال شب یلدا

بجان او که گرم دسترس به جان بودی          کمینه پیشکش بندگانش آن بودی
بگفتمی که بها چیست خاک پایش را          اگر حیات گرانمایـه جاودان بــودی
به بندگــی قدش سرو معتـرف گشتــی          گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی
بخـواب نیز نمی بینمش چه جای وصال          چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
اگـــر دلــم نشـدی پای بنـــد طــــره او          کیش قرار در این تیره خاکدان بودی
بـرخ چو مهر فلک بی نظیــر آفاقست          بدل دریغ که یک ذره مهربان بودی
در آمــدی ز درم کاشکی چو لعمـه نــور          که بر دو دیده ما حکم او روان بودی
ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی




تابه ات را بزرگتر کن...

 

دو نفر کنار دریاچه ای ، با قلاب ماهیگیری میکردند . یکی از آنها ماهیگیری بسیار باتجربه و حرفه ای بود . و دیگری فردی مبتدی و تازه کار که با سگش برای ماهیگیری آمده بود .

   ماهیگیری حرفه ای هر وقت یک ماهی به قلابش گیر میکرد ، صرف نظر از اینکه اندازه ماهی کوچک بود یا بزرگ آن را داخل سطلی پر از یخ می انداخت تا پایان روز آنها را به خانه ببرد .

   اما ماهیگیر تازه کار که اتفاقا خیلی هم خوش شانس بود ، هر وقت قلاب را به آب می انداخت ماهی بزرگی شکار میکرد . اما در مقابل چشمان حیرت زده ماهیگیر حرفه ای ، ماهی های بزرگ را جلوی سگش می انداخت تا بخورد و فقط خودش ماهی های کوچک و ریز را داخل سطل نگه میداشت !

   مدتی گذشت و سرانجام ماهیگیر حرفه ای نتوانست ساکت بماند و به همین دلیل از ماهیگیر تازه کار پرسید : " میتوانم بپرسم چرا ماهی های درشت را هدر میدهی ؟! هیچ میدانی صید این ماهی های بزرگ آرزوی هر ماهیگیری است ؟! "

   ماهیگیر تازه کار آهی کشید و با تاسف سری تکان داد و همانند عاقلان نگاهش را به سمت آسمان دوخت پاسخ داد : " من هم حیفم می آید ! اما چه کنم که در آشپزخانه ام ماهی تابه کوچکی دارم که ماهی های بزرگ در آن جا نمیشود . به همین خاطر مجبورم فقط ماهی های کوچک را با خودم ببرم تا بتوانم آنها را در تابه ام سرخ کنم ، دلیلش فقط همین است !"

       تابه ات اگر کوچک است خب تابه ی بزرگ تری فراهم کن ! 
   چند نفر را میشناسید که توانایی و استعداد زیادی دارند ، اما به صورت روزمزد با حداقل در آمد می سازند و با وجود زحمت و سختی و رنج زیادی که میکشند بدلیل آنکه ظرف ایمان و باورشان نسبت به موفقیت کوچک است جرات خودنمایی و آشکار کردن توانمندی های خودرا ندارند
   باید به اینکه حق تک تک ما عالیترین و بهترین شرایط زندگی است باور داشته باشیم .
باید بزرگترین ماهی ها را از دریاچه زندگی صید کنیم و تک تک این ماهی های بزرگ را با چنگ و دندان برای خود نگه داریم و دور نیندازیم .

   اگر الان ظرفمان کوچک است دلیل نمیشود که فرصت های طلایی را نادیده بگیریم 
   از حالق هستی بخواه تا دلت را به اندازه تمام دنیا وسیع سازد تا تو بتوانی به جرات بی نهایت ، دست پیدا کنی . با دل موش حتی اگر پوست شیر هم بر تن کنی کاری از تو بر نمی آید . از خالق هستی بخواه تا دل شیر به تو بدهد ، دلت که بزرگ شود پوست شیر خود بخود پیدا میشود . و سمت نگاه تو آسمان های بزرگتر و دور دست تری را نشانه خواهد گرفت این آسمانهای بزرگ و وسیع همان چیزی است که در این چند روز عمر ، پرواز در آنها حق توست فقط به شرط  اینکه تابه ات را بزرگ کنی !
      





باد ما را خواهد برد

در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟
در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سر سخت و مشوش
 و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
 ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظهای
و پس از آن هیچ.
پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطرهای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
                                                                    (فروغ فرخزاد)





آیدا در آینه

لبانت
        به ظرافت شعر
شهوانیترین بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند
که جاندار غارنشین از آن سود میجوید
تا به صورت انسان درآید.

و گونههایت
                  با دو شیار مّورب،
که غرور ترا هدایت میکنند و
                                       سرنوشت مرا
که شب را تحمل کردهام
بی آنکه به انتظار صبح
                                مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسپیخانههای داد و ستد
سر به مهر باز آوردهام.
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشمانت راز آتش است.

و عشقت پیروزی آدمیست
هنگامی که به جنگ تقدیر میشتابد.

و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
                   که با هزار انگشت
                                             به وقاحت
پاکی آسمان را متهم میکند.

کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد.

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمیکرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

توفانها
           در رقص عظیم تو
                                   به شکوهمندی
                                                        نیلبکی می نوازند،
و ترانه رگهایت
آفتاب همیشه را طالع میکند.

بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچههای شهر
حضور مرا دریابند.

دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری میدهند
تا دشمنی
               از یاد
                      برده شود.

پیشانیت آیینهای بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن مینگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند.

دو پرنده بیطاقت در سینهات آواز میخوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آبها را گواراتر کند؟

تا آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکهها و دریاها را گریستم
ای پریوار در قالب آدمی
که پیکرت جز در خلواره ناراستی نمیسوزد!
حضورت بهشتیست
که گریز از جهنم را توجیه میکند،
دریایی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.

و سپیدهدم با دستهایت بیدار میشود.



                                                            احمد شاملو