تبلیغات
باغ بی برگی - مطالب علی شریعتی
باور کن و دریاب

چند وقتی است كه احساس میكنم زندگی ام از این رو به آن رو شده،
همه چیز در نظرم تغییر كرده و زیباتر شده،
هیچگاه فكر نمی كردم دیدن تو و بودن در كنار تو این قدر در روحیه من تاثیر بگذارد.
آمدی و عقل و احساسم رو دزدیدی....
تا به حال جرات نكردم كه به تو بگویم كه چقدر به تو، به عشقت ، و كنار تو بودن احتیاج دارم و بگویم چه قدر دوستت دارم.
تو غرور قشنگی داری و من عاشق این غرورت هستم.
حتی لجاجت بی حدت را هم دوست دارم.
كاش جرات داشتم و به تو می گفتم كه برای اولین بار در مقابل نگاهت اسیر شدم و قلبم به خاطر عشق تو تپید.
عشق پاكی كه حاضرم تا آخرین لحظه عمرم به آن وفادار بمانم..........................
حال به تو می گویم ای عزیز دل
بیا باهم سرود عشق را بخوانیم
بیا دوست داشتن را در كنار هم تجربه كنیم
ای عزیز دل
بیا تا برایت بگویم با تو بودن برایم چه معنائی دارد
بیا تا حرف دلم را  بشنوی .  شاید ، شاید
مرهمی باشد برای این عشق زخم خورده ام و این را بدان تو ای عزیز
دردی شیرین سر بر سینه بی قرارم می كوبد، دردی شبیه عشق یا نه
خود عشق ...............
دردی كه سایه نواز شگر نگاهت را می جوید.
كاش می دانستی كه چقدر دلتنگ توام . لب هایم خاموش اند اما ای كاش غوغای درونم را می شنیدی تا من همیشه آرام و بی پروا، به تماشایت می نشستم و با دیدن غنچه لبخندی كه در میان لبهایت پرپر می شد، توان زندگی می یافتم .
كاش می توانستم بانگ عشق را به صدا در آورم تا طنین دلنوازش را می شنیدی و باورم میكردی.
من را كه این همه بی تو بی تابم ...................
باور کن و دریاب................





برای تو می نویسم

برای تو می نویسم
 
برای تو که معنای باران را ازناودانها نمی پرسی و هیچگاه با کوهها قهر نمی کنی.
 
برای تو که پنجره را به خاطر دیدن خورشید دوست داری و به یاسها به خاطراینکه
 
بوی یاررا دارند احترام می گذاری .
 
من دررسیدن به تو ازپروانه ها بی پرواترم،پس چرا ازمن می گریزی؟؟؟
 
چرا برای چشمانم نامه نمی نویسی؟؟؟
 
چرا دلم را به خانه ات دعوت نمی کنی؟؟؟
 
می دانم که رودهای ملتهب جهان در پیراهن تو گم می شوند
 
و رؤیاهای من هرچقدر بروند به تو نخواهند رسید.
 
من صبح ها قبل ازاینکه آقتاب به کوچه ی ما بیاید،
 
 آن را به پای گنجشکی مهربان می بندم تا به تو برساند.
 
آیا نامه هایم را می خوانی؟؟؟آیا باورت می شود که من روزی
 
روی موج های اقیانوسی ناآرام خانه داشتم؟؟؟





از عاشقانه های دلتنگ


دلم برات تنگه ... توی این روزهای خاکستری و ابری ... وقتی که نسیم به صورتم میخوره ... دستهام , دستهای تورو میخوان ... تا منو از میون این روزگارشلوغ رد کنی ... محو بشم ... نیست بشم... از میون آدمهایی که منزلت عشق رو نچشیدن ... یا چشیدن و قدرشو نمیدونن...


دلم برات تنگه ... وقتی که بارون میاد و من بدون چتر ... تنها ... تنها و آرام ...

صبور و بردبار... خودم رو دست ابرای سیاه میدم... تا بر من ببارند... شاید کمی از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن... اما ... اما میدونی که

فقط بیشتر دلم تنگ میشه ...



چقدر دلم برای چشمات تنگه میشه ... وقتی که چشمامو میبندم و به عمق

چشمهای تو خیره میشم...

هنوزم منتظرم...................






محکوم

من محکوم شدم به تنهایی...
کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به دوردست ها...
آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...
تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد، نیازی نبود وامدار این همه فاصله شوی...
شاید این من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی قلبت، صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ...
نه...
سرزنشت نمی کنم...
نای برگشتن را هم ندارم ...
همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم، خرج دلتنگی هایم کردم...
درست است ناعادلانه مجازاتم کردی... و در کمال بی انصافی و نهایت دلبستگی مرا از خود راندی...
اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه قلبم؟؟؟؟



یک عاشقانهء دلتنگ


به خدا می دانم.گفتن ندارد اما
همین سال گذشته اوایل زمستان یا اواخر پاییز بود.
من...به یاد می آورم.
من بودم که برای یا کریمها روی تاقچه اتاقم دانه می ریختم.
حواسم به دل دل های نیلوفر بود وقتی با آمدن نا به هنگام نسترن گل می داد.
چادر نماز مادرم را می بوییدم و عاشق می شدم.
هوس ستاره می کردم، می آمدند زیر تختم چشمک می زدند یا نه گاهی من قدم بلند می شد با ستاره ها چشمک بازی می کردیم تا خود صبح
....می سوختند.
من..ساده .. دلم را می گفتم.اطرافیانم همه شاعر می شدند.
چشمانت را طرح می زدم.. دریا می شد و در ساحلش مرغ دریایی ها عشق بازی می کردند.
نگاهت را طرح میزدم.. موج می آمد دفتر شعرم را می برد.
لبانت...............
قلمم ذوب می شد.دلم سرخ، گر می گرفتم.دور سرم پروانه ها جمع می شدند.
خوب سوختن را از ستاره ها بلد شده بودم.
پشت پنجره اتاق صف بسته بودند قاصدک ها
خبرهای عجیبی برایم می آوردند از پسر سر به زیری که خوشش آمده بود از این سر به هوایی های من.
گفتن ندارد.سر به هوا بودم...در آسمانها...به یاد می آورم.
گاهی که حوصله داشتم ابر بازی می کردم، بین اتاق های دوستانم تقسیمشان می کردم.
هال و هوایشان بارانی می شد دوستام. غزل هایشان را برایم می فرستادند با بوسه و ....
لب حوض
ماهی طلایی ها سر انگشتانم را مثل بچه ها می مکیدند و من سر شار تر می شدم.
از آب، از آینه، از لطافت.، از شعور درک لذت بودن.. خوب بودن.
سرو سری داشتم با ماه.. فقط با من درد دل می کرد. سکوت پر معنی اینهمه قرن دور زمین گشتن را می فهمیدم.صورتش سفید شده بود مثل مادرم
...مثل این روزهای خواهرم.
گفتن ندارد.
گره از کار آفتابگردانها باز می کردم.در آن روزهای مه گرفته.
یک بار هم.. برای ختمی ها.. از زبانشان .. نامهء عاشقانه نوشتم به همین یاس سفید حیاط همسایه.شیطنت بود.می گفتند تو خوب می نویسی..
(چه این روزها قشنگ دست زیر چانه گذاشته اند و از بالای دیوار به هم نگاه می کنند با لبخند)
بعد..
گفتن ندارد...
به یاد نمی آورم چه شد.
*
این روزها .. یا کریم ها..برای بهتر شدنم ذکر می گویند.
نیلوفر و نسترن هر روز سر می زنند.شعر هم می خوانند برایم.
سه تاره ها...
سه تاره ها هالشان خوش نیست
هر چه می گویم خوبم باور نمی کنند.
به یاد نمی آورم چه شد اما..
پروانه ندیده بودم اینقدر دلش بگیرد که برود از نو برای خودش پیله دست و پا کند.
اصلا طرح زدن فراموشم شده
قاصدک ها از من خجالت میکشند .
به خدا دلم برایشان تنگ شده اما خجالت می کشند.از بس بی خبری آورده اند دیگر نمی آیند.
گفتن ندارد.
این روزها
عجیب سر به زیر شده ام.
آب حوض یخ زده.
عکس ماه را ندارم.
خبری هم از غزل نیست.
وای آب حوض....
ماهی ها.



نگذاشتند یا نخواستیم؟

اینها نتیجه‌ی تقدیر من نبود...آغاز با تو بود، تقصیر من نبود

فكر نكن دلم برایت تنگ نمی شود

فكر نكن نمی شود ببینمت، یعنی نمی خواهم ببینمت...

ببین، نگذاشتند با نخواستیم كلّی فرق دارد...

می سپارمت به بارانی كه عصر خنك آن یكشنبهبارید

و تو اسمش را گذاشتی اتّفاق آشنایی...

می سپارمت به آن دو ستاره كه دیگر مال ما نیست...

به تمام زیباها...برو زیبا...

سرنوشت را نمی شود از سر، نوشت...

خداحافظ...خداحافظ...





پرنده

آنگاه که اشک بر چهره می نشیند تو دور هستی. دور مکان و دور زمان. دور اندیشه و دور  امکان. با تو گاهی بیگانه زندگی می کنم  و گاهی بی تو زندگی نمی کنم. مرا با خویش و در خویش دیگری نمی اندیشی که می آزاری که نمی اندیشی. به نامم مخوان تا بیش از این در آشنایی نسبت خویشم را به تو آزار ندهم که صبوری می کنم که می پذیرم . آنگاه که بی تو اشک را میهمان تنهایی ام می کنم درد سینه ام را می شکافد و درمی یابم دیری ست خود خویش را فریب داده ام. فریب به پذیرفتن. فریب به حضور. شکوه ات نمی کنم ای شبهه بودن. ترا با نسبتی می شناسم تنها به نسبتی و گه گاه به تراوش احساسی که گویا خویشم می خواهم که باشد و حس شود.دیر زمانی دوستی با فریب دوست مرا گفت مرکز احساس جایی در مغز است نه قلب. امروز هم در می یابم که براستی اندیشه و مشغله را بیش تر دوست می دارند که زمانی بیش تر را بدان می گذانند و تو هم ...

دست هایم را به جای تو نوازش می کنم زیرا که باید خویش را به جای تو هم دوست بدارم  شانه هایم را رهای سنگینی تو می کنم و اما می دانم بال های شکسته ی آرزو را نمی توان کاری کرد مانند بال شکسته آن شاهین که زیر دست های من افتاد و وقتی پرنده به هوش آمد هنوز هوای پرواز داشت و من تنها تلاشش را می توانستم تماشای محو شک کنم...

 

 





فال شب یلدا

بجان او که گرم دسترس به جان بودی          کمینه پیشکش بندگانش آن بودی
بگفتمی که بها چیست خاک پایش را          اگر حیات گرانمایـه جاودان بــودی
به بندگــی قدش سرو معتـرف گشتــی          گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی
بخـواب نیز نمی بینمش چه جای وصال          چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
اگـــر دلــم نشـدی پای بنـــد طــــره او          کیش قرار در این تیره خاکدان بودی
بـرخ چو مهر فلک بی نظیــر آفاقست          بدل دریغ که یک ذره مهربان بودی
در آمــدی ز درم کاشکی چو لعمـه نــور          که بر دو دیده ما حکم او روان بودی
ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی




برای تو

بارها و بارها نوشتم

 

اما اینبار مینویسم برای تو , برای لبخندی نو

برایت مینویسم, مینوسم که بخوانی تا بدانی: در زندگی ام فقط تو را دارم

که بخوانی تا بدانی

                تنها چیزی که سرکشی ام را آرامش می بخشد فقط تویی

که بخوانی تا بدانی

برایم همچون آب برای گل

برایت مینویسم که بخوانی و بدانی

من هرگز کسی را که با سختی دیگران در کنارش به آرامش رسیده ام

آسان از دست نخواهم داد

مینویسم تا بدانی

              وقتی آمدی پاییز بود

با آمدنت پاییز را بهار کردی

زندگی احساس من نه پاییز را داشته است و نه زمستان را.


نگذار پاییز بیاید و ماندگار شود

نگذار زمستان بیاید و بهار گریزان شود و باز هم پاییز بماند

تو را به دل بهاریت قسم

             بمان و فصل ها را بهم نریز.





آره عشقم با توام

 

آره برای تو مینویسم !!

برای تو زندگیم برای تو که تنها امید من هستی تو این دنیای بزرگ .

برای تو که نگاههایت را با تمام شیطنتهایش دوست دارم

برای تو مینویسم چون دیگر گنجه دلم طاقت ندارد.

صدای تیکتیک ساعت تنها او را به یادم میآورد و آرام به ساعتم نگاه میکردم، آه هنوز خیلی مانده تا او بیاید.

دوباره صدای ثانیه بعدی و تیکتیک

آه خدایا چقدر دیر کرد.

آرام صدایش میکنم، عشقم زندگیم آرزوم نیستی؟

نه او نیست تنها خاطرات او مونده بود خاطراتی که تک تک لحظاتم را با آنها سپری کردهام.

ماهها میگذرد اما انگار چندین سال گذشته ....

و حال دوباره او کنارم است، دوباره دستان گرمش در دستان من و نگاه پر از شیطنتش در نگاهم.

آرام صدایش میکنم: عشقم، زندگیم، آرزوم

آه خدایا چگونه به او بگویم؟

بگویم که دوستش دارم.

بگویم که به گفتن این کلمه محتاجم؟

 چگونه بگویم که محتاجم به شنیدن این کلمه از او

خدایا ...

خدایا او را میخواهم، میخواهمش تا ابد

او را از من نگیر.

خدایا چگونه برایش بنویسم که نوشتههایم مرهمی باشد برای همه زخمهایمان؟

چگونه بنویسم که تاوان همه اشتباهاتم را بدهد؟