تبلیغات
باغ بی برگی - مطالب آذر 1387
باور کن و دریاب

چند وقتی است كه احساس میكنم زندگی ام از این رو به آن رو شده،
همه چیز در نظرم تغییر كرده و زیباتر شده،
هیچگاه فكر نمی كردم دیدن تو و بودن در كنار تو این قدر در روحیه من تاثیر بگذارد.
آمدی و عقل و احساسم رو دزدیدی....
تا به حال جرات نكردم كه به تو بگویم كه چقدر به تو، به عشقت ، و كنار تو بودن احتیاج دارم و بگویم چه قدر دوستت دارم.
تو غرور قشنگی داری و من عاشق این غرورت هستم.
حتی لجاجت بی حدت را هم دوست دارم.
كاش جرات داشتم و به تو می گفتم كه برای اولین بار در مقابل نگاهت اسیر شدم و قلبم به خاطر عشق تو تپید.
عشق پاكی كه حاضرم تا آخرین لحظه عمرم به آن وفادار بمانم..........................
حال به تو می گویم ای عزیز دل
بیا باهم سرود عشق را بخوانیم
بیا دوست داشتن را در كنار هم تجربه كنیم
ای عزیز دل
بیا تا برایت بگویم با تو بودن برایم چه معنائی دارد
بیا تا حرف دلم را  بشنوی .  شاید ، شاید
مرهمی باشد برای این عشق زخم خورده ام و این را بدان تو ای عزیز
دردی شیرین سر بر سینه بی قرارم می كوبد، دردی شبیه عشق یا نه
خود عشق ...............
دردی كه سایه نواز شگر نگاهت را می جوید.
كاش می دانستی كه چقدر دلتنگ توام . لب هایم خاموش اند اما ای كاش غوغای درونم را می شنیدی تا من همیشه آرام و بی پروا، به تماشایت می نشستم و با دیدن غنچه لبخندی كه در میان لبهایت پرپر می شد، توان زندگی می یافتم .
كاش می توانستم بانگ عشق را به صدا در آورم تا طنین دلنوازش را می شنیدی و باورم میكردی.
من را كه این همه بی تو بی تابم ...................
باور کن و دریاب................





نمی شود فراموشت کرد...

رازقی زیبایم...

امید دورم...

 

آن قدر احساست می کنم ،

که در نگاه آرامت ،تلاطم قلب مضطربت را گواهی می دهم  ، و در آرامی حرف هایت ، فریاد را می شنوم ،

 

آنقدر تو را احساس می کنم

که از نگفته هایت خلاصه می گویم ، و از ندیده هایت بر بوم نقاشی ، نقش میزنم  ،

 

آنقدر احساست میکنم که بغض پنهانت در اشک های من می ترکد.

و از نگاهت خستگی وجودت را حس میکنم

 و از خستگیت می شکنم ...

 

آن قدر احساست می کنم که در هاله ی اطرافت رنگ می بازم ، به هنگامی که همدوش تو می آیم ،

 می فهمم قدم هایت بی آرامش اند ..،

 

 احساست میکنم که پریشانی، و در ظاهر دل آرامی ،

احساست می کنم...

احساست می کنم...



دل تنهای من

چند سالی است كه در خانه دل آشوب است

چند سالی است كه من تنهاترین تنهایم

چه كسی می داند دل من گوشه این سینه چرا می شكند

شاید این روزن دل، سوی دریا باز است

بهتر است تا كه قلم بردارم، روی دل پر وسعت خود بنویسم

دل من رنگ شقایق دارد

وه چه شوقی دارد، شستن پنجره دل با آهی

و چه شوقی دارد، حوض پر آب حیاط

من خاكی به چه اندازه ز دریا دورم

چه صفایی دارد، بغض آهسته باران بهار، بر تن حوصله سبز درخت

چه صفایی دارد،خانه در ریزش یكدم باران،

                                        بوی آب و گل و كاه

و چه زیبا و تماشایی تر،

یاد آن خاطره ها و لحظه نازك بشكستن احساس دلم.

 





دوستی

نمی دونم چرا هروقت كه می خوام بنویسم،‌ نمی تونه اونی باشه كه راضیم كنه. یعنی بهرحال یجوری مسیر نوشته هام عوض می شه. حالا كه می خوام بنویسم. راجع به چی نمی دونم؟!

اما، همین كه غربت دلامون واشه خودش نعمتیه.

می دونی نیاز دلامون پركشیدنه اما نه تا اوج آسمون، كه تا غروب سرخ هرچی نگاه غمگینه.

دلم می خواد همیشه یه پله بالاتر باشم، پله ای كه منو برسونه به ابرها. جالبه نه وقتی آدم زمینی باشه و بخواد آسمونی بشه، دلش زندونی قفسه های تنگ سینه اش باشه و بخواد به اون دوردورا سرك بكشه.

احساس كردی گاهی اوقات دلت دیگه تو سینه ات بند نمی شه؟ همون موقع كه دلت می گیره، همون موقع كه طاقت دلت تموم می شه، از چی یا بهتر بگم از كی؟ از خیلی ها.

از اونایی كه به دلت سنگ می زنن. فكر می كنن كه دلای آدما اگه بشكنه، می شه یجورایی كنار هم چیدش، اما تو كه خوب می دونی، چینی بند زده كه چینی نمی شه.

دلای ما آدما كه . . .

دلم می خواد قاصدك نگاه آدمایی كه دوستشون دارم، رو طلوع بی غروب زندگی سوارشه.

ابرهایی كه همیشه ما رو به یاد تیكه هایی از بهشت می اندازن، همیشه یه جایی كنار دلای آسمونی باشن.

چتر همه اونایی شم كه نمی خوان نم نم اشكهای دلواپسی، رو سجاده بی نیازشون تر شه.

می بینی خواسته دلای آدما همیشه از جنس بلوره.

خود ماییم كه بلور آرزوهامونو شكل می دیم، جوری كه به قالب آرزوهامون درآد.

زندگی ما آدما رو گردونه همین آرزوهای كوچیك و بزرگ می گرده.

جایی كه این گردونه وایسه، ما به آرزوهامون می رسیم، پس بذار همین جا دعا كنیم:

خدایا!

همه اونایی كه دلاشون آسمونیه، نگاهشون بارونیه، خنده هاشون بی ریاست، گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه، به همه چیزهایی كه تمنای درونیشونه برسن.

دنیای سبز دوستی ها، یه دنیای بی خزونه، اگه باغبون دلامون دریچه ها رو روی هجوم تردیدها ببنده، ما برای به یاد هم بودن، به چندخط نوشته، یه شاخه گل مریم، یه عكس یادگاری، و خیلی چیزهای دیگه نیازی نداریم. برای اینكه من و تو یاد هم باشیم، تنها یه خاطره هم می تونه، خاطره ساز دوستی های ابدیمون باشه.

خاطره كوچیكی از همه بات هم بودنهامون.

حالا دیگه تداوم دوستیمون دست خودمونه، به اینكه چقدر نسبت به هم صادق باشیم، بی ریا باشیم و باایمان.

نمی دونم كجای راه دوستی هستم، ابتدا یا نیمه راه، اما هرجا كه باشم، بذار آینده دوستیمون رو با این جمله زلال كنم كه:

دوستت دارم، دوست من!





خط و نشان

این خط ، این نشان

دلت

برای هیچكس به اندازه من

تنگ نخواهد شد

برای نگاه كردنم

برای خندیدنم

برای بوسیدنم

برای تمام لحظه هایی كه

آمدی و شعر من شدی

روزی كه نیستم

دلت

برای همه اینها

تنگ خواهد شد