تبلیغات
باغ بی برگی - مطالب شهریور 1387
از عاشقانه های دلتنگ


دلم برات تنگه ... توی این روزهای خاکستری و ابری ... وقتی که نسیم به صورتم میخوره ... دستهام , دستهای تورو میخوان ... تا منو از میون این روزگارشلوغ رد کنی ... محو بشم ... نیست بشم... از میون آدمهایی که منزلت عشق رو نچشیدن ... یا چشیدن و قدرشو نمیدونن...


دلم برات تنگه ... وقتی که بارون میاد و من بدون چتر ... تنها ... تنها و آرام ...

صبور و بردبار... خودم رو دست ابرای سیاه میدم... تا بر من ببارند... شاید کمی از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن... اما ... اما میدونی که

فقط بیشتر دلم تنگ میشه ...



چقدر دلم برای چشمات تنگه میشه ... وقتی که چشمامو میبندم و به عمق

چشمهای تو خیره میشم...

هنوزم منتظرم...................






محکوم

من محکوم شدم به تنهایی...
کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به دوردست ها...
آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...
تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد، نیازی نبود وامدار این همه فاصله شوی...
شاید این من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی قلبت، صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ...
نه...
سرزنشت نمی کنم...
نای برگشتن را هم ندارم ...
همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم، خرج دلتنگی هایم کردم...
درست است ناعادلانه مجازاتم کردی... و در کمال بی انصافی و نهایت دلبستگی مرا از خود راندی...
اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه قلبم؟؟؟؟



یک عاشقانهء دلتنگ


به خدا می دانم.گفتن ندارد اما
همین سال گذشته اوایل زمستان یا اواخر پاییز بود.
من...به یاد می آورم.
من بودم که برای یا کریمها روی تاقچه اتاقم دانه می ریختم.
حواسم به دل دل های نیلوفر بود وقتی با آمدن نا به هنگام نسترن گل می داد.
چادر نماز مادرم را می بوییدم و عاشق می شدم.
هوس ستاره می کردم، می آمدند زیر تختم چشمک می زدند یا نه گاهی من قدم بلند می شد با ستاره ها چشمک بازی می کردیم تا خود صبح
....می سوختند.
من..ساده .. دلم را می گفتم.اطرافیانم همه شاعر می شدند.
چشمانت را طرح می زدم.. دریا می شد و در ساحلش مرغ دریایی ها عشق بازی می کردند.
نگاهت را طرح میزدم.. موج می آمد دفتر شعرم را می برد.
لبانت...............
قلمم ذوب می شد.دلم سرخ، گر می گرفتم.دور سرم پروانه ها جمع می شدند.
خوب سوختن را از ستاره ها بلد شده بودم.
پشت پنجره اتاق صف بسته بودند قاصدک ها
خبرهای عجیبی برایم می آوردند از پسر سر به زیری که خوشش آمده بود از این سر به هوایی های من.
گفتن ندارد.سر به هوا بودم...در آسمانها...به یاد می آورم.
گاهی که حوصله داشتم ابر بازی می کردم، بین اتاق های دوستانم تقسیمشان می کردم.
هال و هوایشان بارانی می شد دوستام. غزل هایشان را برایم می فرستادند با بوسه و ....
لب حوض
ماهی طلایی ها سر انگشتانم را مثل بچه ها می مکیدند و من سر شار تر می شدم.
از آب، از آینه، از لطافت.، از شعور درک لذت بودن.. خوب بودن.
سرو سری داشتم با ماه.. فقط با من درد دل می کرد. سکوت پر معنی اینهمه قرن دور زمین گشتن را می فهمیدم.صورتش سفید شده بود مثل مادرم
...مثل این روزهای خواهرم.
گفتن ندارد.
گره از کار آفتابگردانها باز می کردم.در آن روزهای مه گرفته.
یک بار هم.. برای ختمی ها.. از زبانشان .. نامهء عاشقانه نوشتم به همین یاس سفید حیاط همسایه.شیطنت بود.می گفتند تو خوب می نویسی..
(چه این روزها قشنگ دست زیر چانه گذاشته اند و از بالای دیوار به هم نگاه می کنند با لبخند)
بعد..
گفتن ندارد...
به یاد نمی آورم چه شد.
*
این روزها .. یا کریم ها..برای بهتر شدنم ذکر می گویند.
نیلوفر و نسترن هر روز سر می زنند.شعر هم می خوانند برایم.
سه تاره ها...
سه تاره ها هالشان خوش نیست
هر چه می گویم خوبم باور نمی کنند.
به یاد نمی آورم چه شد اما..
پروانه ندیده بودم اینقدر دلش بگیرد که برود از نو برای خودش پیله دست و پا کند.
اصلا طرح زدن فراموشم شده
قاصدک ها از من خجالت میکشند .
به خدا دلم برایشان تنگ شده اما خجالت می کشند.از بس بی خبری آورده اند دیگر نمی آیند.
گفتن ندارد.
این روزها
عجیب سر به زیر شده ام.
آب حوض یخ زده.
عکس ماه را ندارم.
خبری هم از غزل نیست.
وای آب حوض....
ماهی ها.