تبلیغات
باغ بی برگی - مطالب آذر 1386
کمی کودک باش.

 

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرندگان دست تکان بدهی.

دیگر نباید و نمی توانی که دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته ،

آخر... فکر می کنی آبرویت می ریزد اگر یک روز مردم - همان هایی که خیلی بزرگ شده اند- دلشوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند.

دیگر نمی توانی دعا کنی برای آسمانیکه دلش گرفته و حتی آرزو نمی کنی که کاش قدت میرسید و اشکهای بارانی آسمان را پاک می کردی.

ستاره هایت انقدر دورند که حتی لبخندشان را نمی بینی  و ماه - هم بازی قدیمی تو -  آن قدر کم رنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی.

تو بزرگ می شوی و خواه نا خواه تمام آواز ها و پرنده های قلبت را بیرون می کنی و روزی به خود می ایی که دیگر دیر شده است...

فردای ان روز تو را به خاک می سپارند و می گویند: "او خیلی بزرگ شده بود"

و تو در واپسین لحظات نگاهی به گذشته می اندازی و می گویی: ای کاش زمانی که می توانستم کمی کودکی می کردم...





برای تو

بارها و بارها نوشتم

 

اما اینبار مینویسم برای تو , برای لبخندی نو

برایت مینویسم, مینوسم که بخوانی تا بدانی: در زندگی ام فقط تو را دارم

که بخوانی تا بدانی

                تنها چیزی که سرکشی ام را آرامش می بخشد فقط تویی

که بخوانی تا بدانی

برایم همچون آب برای گل

برایت مینویسم که بخوانی و بدانی

من هرگز کسی را که با سختی دیگران در کنارش به آرامش رسیده ام

آسان از دست نخواهم داد

مینویسم تا بدانی

              وقتی آمدی پاییز بود

با آمدنت پاییز را بهار کردی

زندگی احساس من نه پاییز را داشته است و نه زمستان را.


نگذار پاییز بیاید و ماندگار شود

نگذار زمستان بیاید و بهار گریزان شود و باز هم پاییز بماند

تو را به دل بهاریت قسم

             بمان و فصل ها را بهم نریز.