تبلیغات
باغ بی برگی - کمی کودک باش.
کمی کودک باش.

 

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرندگان دست تکان بدهی.

دیگر نباید و نمی توانی که دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته ،

آخر... فکر می کنی آبرویت می ریزد اگر یک روز مردم - همان هایی که خیلی بزرگ شده اند- دلشوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند.

دیگر نمی توانی دعا کنی برای آسمانیکه دلش گرفته و حتی آرزو نمی کنی که کاش قدت میرسید و اشکهای بارانی آسمان را پاک می کردی.

ستاره هایت انقدر دورند که حتی لبخندشان را نمی بینی  و ماه - هم بازی قدیمی تو -  آن قدر کم رنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی.

تو بزرگ می شوی و خواه نا خواه تمام آواز ها و پرنده های قلبت را بیرون می کنی و روزی به خود می ایی که دیگر دیر شده است...

فردای ان روز تو را به خاک می سپارند و می گویند: "او خیلی بزرگ شده بود"

و تو در واپسین لحظات نگاهی به گذشته می اندازی و می گویی: ای کاش زمانی که می توانستم کمی کودکی می کردم...