تبلیغات
باغ بی برگی - یک عاشقانهء دلتنگ
یک عاشقانهء دلتنگ


به خدا می دانم.گفتن ندارد اما
همین سال گذشته اوایل زمستان یا اواخر پاییز بود.
من...به یاد می آورم.
من بودم که برای یا کریمها روی تاقچه اتاقم دانه می ریختم.
حواسم به دل دل های نیلوفر بود وقتی با آمدن نا به هنگام نسترن گل می داد.
چادر نماز مادرم را می بوییدم و عاشق می شدم.
هوس ستاره می کردم، می آمدند زیر تختم چشمک می زدند یا نه گاهی من قدم بلند می شد با ستاره ها چشمک بازی می کردیم تا خود صبح
....می سوختند.
من..ساده .. دلم را می گفتم.اطرافیانم همه شاعر می شدند.
چشمانت را طرح می زدم.. دریا می شد و در ساحلش مرغ دریایی ها عشق بازی می کردند.
نگاهت را طرح میزدم.. موج می آمد دفتر شعرم را می برد.
لبانت...............
قلمم ذوب می شد.دلم سرخ، گر می گرفتم.دور سرم پروانه ها جمع می شدند.
خوب سوختن را از ستاره ها بلد شده بودم.
پشت پنجره اتاق صف بسته بودند قاصدک ها
خبرهای عجیبی برایم می آوردند از پسر سر به زیری که خوشش آمده بود از این سر به هوایی های من.
گفتن ندارد.سر به هوا بودم...در آسمانها...به یاد می آورم.
گاهی که حوصله داشتم ابر بازی می کردم، بین اتاق های دوستانم تقسیمشان می کردم.
هال و هوایشان بارانی می شد دوستام. غزل هایشان را برایم می فرستادند با بوسه و ....
لب حوض
ماهی طلایی ها سر انگشتانم را مثل بچه ها می مکیدند و من سر شار تر می شدم.
از آب، از آینه، از لطافت.، از شعور درک لذت بودن.. خوب بودن.
سرو سری داشتم با ماه.. فقط با من درد دل می کرد. سکوت پر معنی اینهمه قرن دور زمین گشتن را می فهمیدم.صورتش سفید شده بود مثل مادرم
...مثل این روزهای خواهرم.
گفتن ندارد.
گره از کار آفتابگردانها باز می کردم.در آن روزهای مه گرفته.
یک بار هم.. برای ختمی ها.. از زبانشان .. نامهء عاشقانه نوشتم به همین یاس سفید حیاط همسایه.شیطنت بود.می گفتند تو خوب می نویسی..
(چه این روزها قشنگ دست زیر چانه گذاشته اند و از بالای دیوار به هم نگاه می کنند با لبخند)
بعد..
گفتن ندارد...
به یاد نمی آورم چه شد.
*
این روزها .. یا کریم ها..برای بهتر شدنم ذکر می گویند.
نیلوفر و نسترن هر روز سر می زنند.شعر هم می خوانند برایم.
سه تاره ها...
سه تاره ها هالشان خوش نیست
هر چه می گویم خوبم باور نمی کنند.
به یاد نمی آورم چه شد اما..
پروانه ندیده بودم اینقدر دلش بگیرد که برود از نو برای خودش پیله دست و پا کند.
اصلا طرح زدن فراموشم شده
قاصدک ها از من خجالت میکشند .
به خدا دلم برایشان تنگ شده اما خجالت می کشند.از بس بی خبری آورده اند دیگر نمی آیند.
گفتن ندارد.
این روزها
عجیب سر به زیر شده ام.
آب حوض یخ زده.
عکس ماه را ندارم.
خبری هم از غزل نیست.
وای آب حوض....
ماهی ها.