تبلیغات
باغ بی برگی - پرنده
پرنده

آنگاه که اشک بر چهره می نشیند تو دور هستی. دور مکان و دور زمان. دور اندیشه و دور  امکان. با تو گاهی بیگانه زندگی می کنم  و گاهی بی تو زندگی نمی کنم. مرا با خویش و در خویش دیگری نمی اندیشی که می آزاری که نمی اندیشی. به نامم مخوان تا بیش از این در آشنایی نسبت خویشم را به تو آزار ندهم که صبوری می کنم که می پذیرم . آنگاه که بی تو اشک را میهمان تنهایی ام می کنم درد سینه ام را می شکافد و درمی یابم دیری ست خود خویش را فریب داده ام. فریب به پذیرفتن. فریب به حضور. شکوه ات نمی کنم ای شبهه بودن. ترا با نسبتی می شناسم تنها به نسبتی و گه گاه به تراوش احساسی که گویا خویشم می خواهم که باشد و حس شود.دیر زمانی دوستی با فریب دوست مرا گفت مرکز احساس جایی در مغز است نه قلب. امروز هم در می یابم که براستی اندیشه و مشغله را بیش تر دوست می دارند که زمانی بیش تر را بدان می گذانند و تو هم ...

دست هایم را به جای تو نوازش می کنم زیرا که باید خویش را به جای تو هم دوست بدارم  شانه هایم را رهای سنگینی تو می کنم و اما می دانم بال های شکسته ی آرزو را نمی توان کاری کرد مانند بال شکسته آن شاهین که زیر دست های من افتاد و وقتی پرنده به هوش آمد هنوز هوای پرواز داشت و من تنها تلاشش را می توانستم تماشای محو شک کنم...