تبلیغات
باغ بی برگی
نگذاشتند یا نخواستیم؟

اینها نتیجه‌ی تقدیر من نبود...آغاز با تو بود، تقصیر من نبود

فكر نكن دلم برایت تنگ نمی شود

فكر نكن نمی شود ببینمت، یعنی نمی خواهم ببینمت...

ببین، نگذاشتند با نخواستیم كلّی فرق دارد...

می سپارمت به بارانی كه عصر خنك آن یكشنبهبارید

و تو اسمش را گذاشتی اتّفاق آشنایی...

می سپارمت به آن دو ستاره كه دیگر مال ما نیست...

به تمام زیباها...برو زیبا...

سرنوشت را نمی شود از سر، نوشت...

خداحافظ...خداحافظ...





پرنده

آنگاه که اشک بر چهره می نشیند تو دور هستی. دور مکان و دور زمان. دور اندیشه و دور  امکان. با تو گاهی بیگانه زندگی می کنم  و گاهی بی تو زندگی نمی کنم. مرا با خویش و در خویش دیگری نمی اندیشی که می آزاری که نمی اندیشی. به نامم مخوان تا بیش از این در آشنایی نسبت خویشم را به تو آزار ندهم که صبوری می کنم که می پذیرم . آنگاه که بی تو اشک را میهمان تنهایی ام می کنم درد سینه ام را می شکافد و درمی یابم دیری ست خود خویش را فریب داده ام. فریب به پذیرفتن. فریب به حضور. شکوه ات نمی کنم ای شبهه بودن. ترا با نسبتی می شناسم تنها به نسبتی و گه گاه به تراوش احساسی که گویا خویشم می خواهم که باشد و حس شود.دیر زمانی دوستی با فریب دوست مرا گفت مرکز احساس جایی در مغز است نه قلب. امروز هم در می یابم که براستی اندیشه و مشغله را بیش تر دوست می دارند که زمانی بیش تر را بدان می گذانند و تو هم ...

دست هایم را به جای تو نوازش می کنم زیرا که باید خویش را به جای تو هم دوست بدارم  شانه هایم را رهای سنگینی تو می کنم و اما می دانم بال های شکسته ی آرزو را نمی توان کاری کرد مانند بال شکسته آن شاهین که زیر دست های من افتاد و وقتی پرنده به هوش آمد هنوز هوای پرواز داشت و من تنها تلاشش را می توانستم تماشای محو شک کنم...

 

 





فال شب یلدا

بجان او که گرم دسترس به جان بودی          کمینه پیشکش بندگانش آن بودی
بگفتمی که بها چیست خاک پایش را          اگر حیات گرانمایـه جاودان بــودی
به بندگــی قدش سرو معتـرف گشتــی          گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی
بخـواب نیز نمی بینمش چه جای وصال          چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
اگـــر دلــم نشـدی پای بنـــد طــــره او          کیش قرار در این تیره خاکدان بودی
بـرخ چو مهر فلک بی نظیــر آفاقست          بدل دریغ که یک ذره مهربان بودی
در آمــدی ز درم کاشکی چو لعمـه نــور          که بر دو دیده ما حکم او روان بودی
ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی




کمی کودک باش.

 

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرندگان دست تکان بدهی.

دیگر نباید و نمی توانی که دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته ،

آخر... فکر می کنی آبرویت می ریزد اگر یک روز مردم - همان هایی که خیلی بزرگ شده اند- دلشوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند.

دیگر نمی توانی دعا کنی برای آسمانیکه دلش گرفته و حتی آرزو نمی کنی که کاش قدت میرسید و اشکهای بارانی آسمان را پاک می کردی.

ستاره هایت انقدر دورند که حتی لبخندشان را نمی بینی  و ماه - هم بازی قدیمی تو -  آن قدر کم رنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی.

تو بزرگ می شوی و خواه نا خواه تمام آواز ها و پرنده های قلبت را بیرون می کنی و روزی به خود می ایی که دیگر دیر شده است...

فردای ان روز تو را به خاک می سپارند و می گویند: "او خیلی بزرگ شده بود"

و تو در واپسین لحظات نگاهی به گذشته می اندازی و می گویی: ای کاش زمانی که می توانستم کمی کودکی می کردم...





برای تو

بارها و بارها نوشتم

 

اما اینبار مینویسم برای تو , برای لبخندی نو

برایت مینویسم, مینوسم که بخوانی تا بدانی: در زندگی ام فقط تو را دارم

که بخوانی تا بدانی

                تنها چیزی که سرکشی ام را آرامش می بخشد فقط تویی

که بخوانی تا بدانی

برایم همچون آب برای گل

برایت مینویسم که بخوانی و بدانی

من هرگز کسی را که با سختی دیگران در کنارش به آرامش رسیده ام

آسان از دست نخواهم داد

مینویسم تا بدانی

              وقتی آمدی پاییز بود

با آمدنت پاییز را بهار کردی

زندگی احساس من نه پاییز را داشته است و نه زمستان را.


نگذار پاییز بیاید و ماندگار شود

نگذار زمستان بیاید و بهار گریزان شود و باز هم پاییز بماند

تو را به دل بهاریت قسم

             بمان و فصل ها را بهم نریز.





آن شب...

 

"بایست" -تو گفتی-

ایستاده - آماده ی شنیدن بودم

سکوت تو

انتظار من

             فکر تو

             نگاه من

آن شب ذهنت چه رنگی ساخت برای حرفهایت؟

سکوت تو

انتظار من

گفتم: نترس پرده را تا انتهای دنیا کشیده ام...

"برمی گردم"

و رفتی...

- قدمهایت لرزان،مردمک چشمهایت هم-

ماندم در انتظار

           - خالی این خیابان ها را قدم زدم

                                            - سخت بود

شب رفت...

و تو برگشتی

- این بار محکم و با لبخند -

                             و من شنیدم آنچه با تو بودن را برایم رج زد...





آره عشقم با توام

 

آره برای تو مینویسم !!

برای تو زندگیم برای تو که تنها امید من هستی تو این دنیای بزرگ .

برای تو که نگاههایت را با تمام شیطنتهایش دوست دارم

برای تو مینویسم چون دیگر گنجه دلم طاقت ندارد.

صدای تیکتیک ساعت تنها او را به یادم میآورد و آرام به ساعتم نگاه میکردم، آه هنوز خیلی مانده تا او بیاید.

دوباره صدای ثانیه بعدی و تیکتیک

آه خدایا چقدر دیر کرد.

آرام صدایش میکنم، عشقم زندگیم آرزوم نیستی؟

نه او نیست تنها خاطرات او مونده بود خاطراتی که تک تک لحظاتم را با آنها سپری کردهام.

ماهها میگذرد اما انگار چندین سال گذشته ....

و حال دوباره او کنارم است، دوباره دستان گرمش در دستان من و نگاه پر از شیطنتش در نگاهم.

آرام صدایش میکنم: عشقم، زندگیم، آرزوم

آه خدایا چگونه به او بگویم؟

بگویم که دوستش دارم.

بگویم که به گفتن این کلمه محتاجم؟

 چگونه بگویم که محتاجم به شنیدن این کلمه از او

خدایا ...

خدایا او را میخواهم، میخواهمش تا ابد

او را از من نگیر.

خدایا چگونه برایش بنویسم که نوشتههایم مرهمی باشد برای همه زخمهایمان؟

چگونه بنویسم که تاوان همه اشتباهاتم را بدهد؟





شبانه

رود
     قصیده بامدادی را
                               در دلتای شب
                                                    مکرر میکند
و روز
از آخرین نفس شب پرانتظار
                                          آغاز میشود.

و  اکنون سپیدهدمی که شعله چراغ مرا
در طاقچه بیرنگ می کند
تا مرغکان بومی رنگ را
در بوتههای قالی از سکوت خواب برانگیزد،
پنداری آفتابی است
که به آشتی
در خون من طالع میشود.

***
اینک محراب مذهب جاودانی که در آن
عابد و معبود و عبادت و معبد
                                          جلوه‌ای یکسان دارند:
بنده پرستش خدای میکند
هم از آنگونه
                   که خدای
                                 بنده را.

همه برگ و بهار
در سر انگشتان توست.
هوای گسترده
                     در نقره انگشتانت می سوزد
و زلالی چشمهساران
از باران و خورشید سیراب میشود.

***
زیباترین حرفت را بگو
شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانهای بیهوده می‌خوانید.-
چراکه ترانه ما
ترانه بیهودگی نیست
چرا که عشق
                    حرفی بیهوده نیست.

حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما اگر
                               بر ماش منتی است؛
چرا که عشق
                     خود فرداست
                     خود همیشه است.

***
بیشترین عشق جهان را به سوی تو می‌آورم
از معبر فریادها و حماسه‌ها.
چرا که هیچ چیز در کنار من
                                       از تو عظیم‌تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه‌ای
ظریف و کوچک و عاشق است.

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیت خود غره‌ای
                                    به خاطر عشقت!-
ای صبور! ای پرستار!
                                ای مومن!
پیروزی تو میوه حقیقت توست.

رگبارها و برف را
توفان و آفتاب آتش‌بیز را
                                   به تحمل صبر
                                                      شکستی.
باش تا میوه غرورت برسد.

ای زنی که صبحانه خورشید در پیراهن توست،
پیروزی عشق نصیب تو باد!

***
از برای تو، مفهومی نیست
                                        نه لحظه‌ای:
پروانه‌ایست که بال میزند
یا رودخانه‌ای که در حال گذر است. -

هیچ چیز تکرار نمی‌شود
و عمر به پایان می‌رسد:
پروانه
بر شکوفه‌ای نشست
و رود به دریا پیوست.

                                                       (احمد شاملو)





تابه ات را بزرگتر کن...

 

دو نفر کنار دریاچه ای ، با قلاب ماهیگیری میکردند . یکی از آنها ماهیگیری بسیار باتجربه و حرفه ای بود . و دیگری فردی مبتدی و تازه کار که با سگش برای ماهیگیری آمده بود .

   ماهیگیری حرفه ای هر وقت یک ماهی به قلابش گیر میکرد ، صرف نظر از اینکه اندازه ماهی کوچک بود یا بزرگ آن را داخل سطلی پر از یخ می انداخت تا پایان روز آنها را به خانه ببرد .

   اما ماهیگیر تازه کار که اتفاقا خیلی هم خوش شانس بود ، هر وقت قلاب را به آب می انداخت ماهی بزرگی شکار میکرد . اما در مقابل چشمان حیرت زده ماهیگیر حرفه ای ، ماهی های بزرگ را جلوی سگش می انداخت تا بخورد و فقط خودش ماهی های کوچک و ریز را داخل سطل نگه میداشت !

   مدتی گذشت و سرانجام ماهیگیر حرفه ای نتوانست ساکت بماند و به همین دلیل از ماهیگیر تازه کار پرسید : " میتوانم بپرسم چرا ماهی های درشت را هدر میدهی ؟! هیچ میدانی صید این ماهی های بزرگ آرزوی هر ماهیگیری است ؟! "

   ماهیگیر تازه کار آهی کشید و با تاسف سری تکان داد و همانند عاقلان نگاهش را به سمت آسمان دوخت پاسخ داد : " من هم حیفم می آید ! اما چه کنم که در آشپزخانه ام ماهی تابه کوچکی دارم که ماهی های بزرگ در آن جا نمیشود . به همین خاطر مجبورم فقط ماهی های کوچک را با خودم ببرم تا بتوانم آنها را در تابه ام سرخ کنم ، دلیلش فقط همین است !"

       تابه ات اگر کوچک است خب تابه ی بزرگ تری فراهم کن ! 
   چند نفر را میشناسید که توانایی و استعداد زیادی دارند ، اما به صورت روزمزد با حداقل در آمد می سازند و با وجود زحمت و سختی و رنج زیادی که میکشند بدلیل آنکه ظرف ایمان و باورشان نسبت به موفقیت کوچک است جرات خودنمایی و آشکار کردن توانمندی های خودرا ندارند
   باید به اینکه حق تک تک ما عالیترین و بهترین شرایط زندگی است باور داشته باشیم .
باید بزرگترین ماهی ها را از دریاچه زندگی صید کنیم و تک تک این ماهی های بزرگ را با چنگ و دندان برای خود نگه داریم و دور نیندازیم .

   اگر الان ظرفمان کوچک است دلیل نمیشود که فرصت های طلایی را نادیده بگیریم 
   از حالق هستی بخواه تا دلت را به اندازه تمام دنیا وسیع سازد تا تو بتوانی به جرات بی نهایت ، دست پیدا کنی . با دل موش حتی اگر پوست شیر هم بر تن کنی کاری از تو بر نمی آید . از خالق هستی بخواه تا دل شیر به تو بدهد ، دلت که بزرگ شود پوست شیر خود بخود پیدا میشود . و سمت نگاه تو آسمان های بزرگتر و دور دست تری را نشانه خواهد گرفت این آسمانهای بزرگ و وسیع همان چیزی است که در این چند روز عمر ، پرواز در آنها حق توست فقط به شرط  اینکه تابه ات را بزرگ کنی !
      





سخنی از دل

اگه همه ما قرار بود درباره کسی که دوستش داریم بنویسیم، فکر میکردید چند صفحه رو سیاه میکردیم؟

و اگه قرار بود هر روز مطلبی درباره احساس و عشقمون بنویسیم تا چه مدتی میتونستیم مطالب غیرتکراری بنویسیم؟

چرا بعضی از ما به کسی که دوستش داریم میگیم یه دنیا حرف داریم که باید بهش بگیم؟ اگه قرار باشه همه اونهارو بنویسیم بیشتر از چند صفحه میتونیم بنویسیم؟

بعضی وقتها عشق یک نفر اونقدر رو دل آدم سنگینی میکنه که آدم فکر میکنه یه دنیا رو تو دل خودش جا داده.

در حقیقت ما یه دنیا حرف نداریم، ما یه دل پر از احساس داریم.

اگه قرار بود احساس خودمون رو هر روز مینوشتیم شاید هر روز مینوشتیم " دوستت دارم" و کسانی که عشقی تو دلشون دارن میدونن که این جمله هرگز تکراری نمیشه و هر بار شنیدنش (یا بهتر بگم فهمیدنش) حتی از خوندن یه کتاب حرفهای عاشقانه ارزش بیشتری داره.

به نظرم خوشبختی یعنی اینکه بدونی یه نفر دوستت داره و شیرینترین لحظهها زمانیست که میشنوی که بهت میگه: " دوستت دارم"