تبلیغات
باغ بی برگی
سلام

به اولین کسی که گل سرخ را کاشت سلام می گویم و به اولین دلی که عاشق شد درود می فرستم . خوشا اولین خاطره، خوشا اولین نگاه، خوشا اولین گفتگو!

به تو سلام می کنم که روزگاری اتاق مرا از بابونه و حرف آکندی. من در میان کلمات تو جوانه زدم و دفترهایم ناگهان لال شدند. می دانم که خسته ای و از ابرها و بادها، از برف ها و گلدان ها، از شیشه ها و تصویرها و از همه چیز و همه کس گله داری.

می دانم که امروز حوصله مرا هم نداری و کلاغ ها و بلدرچین های روزمره کلافه ات کرده اند.

اما حتم دارم که این سطرهای آرام را می خوانی و چشم های متموج احساست را در آینه شکسته حرف هایم تماشا می کنی.

شاید باور نکنی اما، از من فقط همین کلمات که با شوق از تو سخن می گویند، باقی می ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرف هایم را به تو نمی تواند بگوید.

تمام دغدغه ام این است که آیا همچنان می توانم با تو حرف بزنم؟ آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت؟

شاید باور نکنی اما، دوست دارم مدام برای تو بنویسم. دوست دارم کلمه ای نجیب باشم تا رهگذران غمگین صبحگاهان زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنند.

می دانم خسته ای اما، دوست دارم اجازه بدهی کلمه هایم دمی در هوایت تنفس کنند.

دلم را به خانه تو می آورم. برایم فنجانی عشق و تکه ای شعر بیاور. سلام مرا به قلب نجیب و مهربانت برسان و بگو متاسفم که حتی یک بار آن طور که باید به صدای دل انگیز و روح پرور آن گوش نسپردم. 





باور کن و دریاب

چند وقتی است كه احساس میكنم زندگی ام از این رو به آن رو شده،
همه چیز در نظرم تغییر كرده و زیباتر شده،
هیچگاه فكر نمی كردم دیدن تو و بودن در كنار تو این قدر در روحیه من تاثیر بگذارد.
آمدی و عقل و احساسم رو دزدیدی....
تا به حال جرات نكردم كه به تو بگویم كه چقدر به تو، به عشقت ، و كنار تو بودن احتیاج دارم و بگویم چه قدر دوستت دارم.
تو غرور قشنگی داری و من عاشق این غرورت هستم.
حتی لجاجت بی حدت را هم دوست دارم.
كاش جرات داشتم و به تو می گفتم كه برای اولین بار در مقابل نگاهت اسیر شدم و قلبم به خاطر عشق تو تپید.
عشق پاكی كه حاضرم تا آخرین لحظه عمرم به آن وفادار بمانم..........................
حال به تو می گویم ای عزیز دل
بیا باهم سرود عشق را بخوانیم
بیا دوست داشتن را در كنار هم تجربه كنیم
ای عزیز دل
بیا تا برایت بگویم با تو بودن برایم چه معنائی دارد
بیا تا حرف دلم را  بشنوی .  شاید ، شاید
مرهمی باشد برای این عشق زخم خورده ام و این را بدان تو ای عزیز
دردی شیرین سر بر سینه بی قرارم می كوبد، دردی شبیه عشق یا نه
خود عشق ...............
دردی كه سایه نواز شگر نگاهت را می جوید.
كاش می دانستی كه چقدر دلتنگ توام . لب هایم خاموش اند اما ای كاش غوغای درونم را می شنیدی تا من همیشه آرام و بی پروا، به تماشایت می نشستم و با دیدن غنچه لبخندی كه در میان لبهایت پرپر می شد، توان زندگی می یافتم .
كاش می توانستم بانگ عشق را به صدا در آورم تا طنین دلنوازش را می شنیدی و باورم میكردی.
من را كه این همه بی تو بی تابم ...................
باور کن و دریاب................





نمی شود فراموشت کرد...

رازقی زیبایم...

امید دورم...

 

آن قدر احساست می کنم ،

که در نگاه آرامت ،تلاطم قلب مضطربت را گواهی می دهم  ، و در آرامی حرف هایت ، فریاد را می شنوم ،

 

آنقدر تو را احساس می کنم

که از نگفته هایت خلاصه می گویم ، و از ندیده هایت بر بوم نقاشی ، نقش میزنم  ،

 

آنقدر احساست میکنم که بغض پنهانت در اشک های من می ترکد.

و از نگاهت خستگی وجودت را حس میکنم

 و از خستگیت می شکنم ...

 

آن قدر احساست می کنم که در هاله ی اطرافت رنگ می بازم ، به هنگامی که همدوش تو می آیم ،

 می فهمم قدم هایت بی آرامش اند ..،

 

 احساست میکنم که پریشانی، و در ظاهر دل آرامی ،

احساست می کنم...

احساست می کنم...



دل تنهای من

چند سالی است كه در خانه دل آشوب است

چند سالی است كه من تنهاترین تنهایم

چه كسی می داند دل من گوشه این سینه چرا می شكند

شاید این روزن دل، سوی دریا باز است

بهتر است تا كه قلم بردارم، روی دل پر وسعت خود بنویسم

دل من رنگ شقایق دارد

وه چه شوقی دارد، شستن پنجره دل با آهی

و چه شوقی دارد، حوض پر آب حیاط

من خاكی به چه اندازه ز دریا دورم

چه صفایی دارد، بغض آهسته باران بهار، بر تن حوصله سبز درخت

چه صفایی دارد،خانه در ریزش یكدم باران،

                                        بوی آب و گل و كاه

و چه زیبا و تماشایی تر،

یاد آن خاطره ها و لحظه نازك بشكستن احساس دلم.

 





دوستی

نمی دونم چرا هروقت كه می خوام بنویسم،‌ نمی تونه اونی باشه كه راضیم كنه. یعنی بهرحال یجوری مسیر نوشته هام عوض می شه. حالا كه می خوام بنویسم. راجع به چی نمی دونم؟!

اما، همین كه غربت دلامون واشه خودش نعمتیه.

می دونی نیاز دلامون پركشیدنه اما نه تا اوج آسمون، كه تا غروب سرخ هرچی نگاه غمگینه.

دلم می خواد همیشه یه پله بالاتر باشم، پله ای كه منو برسونه به ابرها. جالبه نه وقتی آدم زمینی باشه و بخواد آسمونی بشه، دلش زندونی قفسه های تنگ سینه اش باشه و بخواد به اون دوردورا سرك بكشه.

احساس كردی گاهی اوقات دلت دیگه تو سینه ات بند نمی شه؟ همون موقع كه دلت می گیره، همون موقع كه طاقت دلت تموم می شه، از چی یا بهتر بگم از كی؟ از خیلی ها.

از اونایی كه به دلت سنگ می زنن. فكر می كنن كه دلای آدما اگه بشكنه، می شه یجورایی كنار هم چیدش، اما تو كه خوب می دونی، چینی بند زده كه چینی نمی شه.

دلای ما آدما كه . . .

دلم می خواد قاصدك نگاه آدمایی كه دوستشون دارم، رو طلوع بی غروب زندگی سوارشه.

ابرهایی كه همیشه ما رو به یاد تیكه هایی از بهشت می اندازن، همیشه یه جایی كنار دلای آسمونی باشن.

چتر همه اونایی شم كه نمی خوان نم نم اشكهای دلواپسی، رو سجاده بی نیازشون تر شه.

می بینی خواسته دلای آدما همیشه از جنس بلوره.

خود ماییم كه بلور آرزوهامونو شكل می دیم، جوری كه به قالب آرزوهامون درآد.

زندگی ما آدما رو گردونه همین آرزوهای كوچیك و بزرگ می گرده.

جایی كه این گردونه وایسه، ما به آرزوهامون می رسیم، پس بذار همین جا دعا كنیم:

خدایا!

همه اونایی كه دلاشون آسمونیه، نگاهشون بارونیه، خنده هاشون بی ریاست، گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه، به همه چیزهایی كه تمنای درونیشونه برسن.

دنیای سبز دوستی ها، یه دنیای بی خزونه، اگه باغبون دلامون دریچه ها رو روی هجوم تردیدها ببنده، ما برای به یاد هم بودن، به چندخط نوشته، یه شاخه گل مریم، یه عكس یادگاری، و خیلی چیزهای دیگه نیازی نداریم. برای اینكه من و تو یاد هم باشیم، تنها یه خاطره هم می تونه، خاطره ساز دوستی های ابدیمون باشه.

خاطره كوچیكی از همه بات هم بودنهامون.

حالا دیگه تداوم دوستیمون دست خودمونه، به اینكه چقدر نسبت به هم صادق باشیم، بی ریا باشیم و باایمان.

نمی دونم كجای راه دوستی هستم، ابتدا یا نیمه راه، اما هرجا كه باشم، بذار آینده دوستیمون رو با این جمله زلال كنم كه:

دوستت دارم، دوست من!





خط و نشان

این خط ، این نشان

دلت

برای هیچكس به اندازه من

تنگ نخواهد شد

برای نگاه كردنم

برای خندیدنم

برای بوسیدنم

برای تمام لحظه هایی كه

آمدی و شعر من شدی

روزی كه نیستم

دلت

برای همه اینها

تنگ خواهد شد

 





برای تو می نویسم

برای تو می نویسم
 
برای تو که معنای باران را ازناودانها نمی پرسی و هیچگاه با کوهها قهر نمی کنی.
 
برای تو که پنجره را به خاطر دیدن خورشید دوست داری و به یاسها به خاطراینکه
 
بوی یاررا دارند احترام می گذاری .
 
من دررسیدن به تو ازپروانه ها بی پرواترم،پس چرا ازمن می گریزی؟؟؟
 
چرا برای چشمانم نامه نمی نویسی؟؟؟
 
چرا دلم را به خانه ات دعوت نمی کنی؟؟؟
 
می دانم که رودهای ملتهب جهان در پیراهن تو گم می شوند
 
و رؤیاهای من هرچقدر بروند به تو نخواهند رسید.
 
من صبح ها قبل ازاینکه آقتاب به کوچه ی ما بیاید،
 
 آن را به پای گنجشکی مهربان می بندم تا به تو برساند.
 
آیا نامه هایم را می خوانی؟؟؟آیا باورت می شود که من روزی
 
روی موج های اقیانوسی ناآرام خانه داشتم؟؟؟





از عاشقانه های دلتنگ


دلم برات تنگه ... توی این روزهای خاکستری و ابری ... وقتی که نسیم به صورتم میخوره ... دستهام , دستهای تورو میخوان ... تا منو از میون این روزگارشلوغ رد کنی ... محو بشم ... نیست بشم... از میون آدمهایی که منزلت عشق رو نچشیدن ... یا چشیدن و قدرشو نمیدونن...


دلم برات تنگه ... وقتی که بارون میاد و من بدون چتر ... تنها ... تنها و آرام ...

صبور و بردبار... خودم رو دست ابرای سیاه میدم... تا بر من ببارند... شاید کمی از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن... اما ... اما میدونی که

فقط بیشتر دلم تنگ میشه ...



چقدر دلم برای چشمات تنگه میشه ... وقتی که چشمامو میبندم و به عمق

چشمهای تو خیره میشم...

هنوزم منتظرم...................






محکوم

من محکوم شدم به تنهایی...
کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به دوردست ها...
آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...
تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد، نیازی نبود وامدار این همه فاصله شوی...
شاید این من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی قلبت، صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ...
نه...
سرزنشت نمی کنم...
نای برگشتن را هم ندارم ...
همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم، خرج دلتنگی هایم کردم...
درست است ناعادلانه مجازاتم کردی... و در کمال بی انصافی و نهایت دلبستگی مرا از خود راندی...
اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه قلبم؟؟؟؟



یک عاشقانهء دلتنگ


به خدا می دانم.گفتن ندارد اما
همین سال گذشته اوایل زمستان یا اواخر پاییز بود.
من...به یاد می آورم.
من بودم که برای یا کریمها روی تاقچه اتاقم دانه می ریختم.
حواسم به دل دل های نیلوفر بود وقتی با آمدن نا به هنگام نسترن گل می داد.
چادر نماز مادرم را می بوییدم و عاشق می شدم.
هوس ستاره می کردم، می آمدند زیر تختم چشمک می زدند یا نه گاهی من قدم بلند می شد با ستاره ها چشمک بازی می کردیم تا خود صبح
....می سوختند.
من..ساده .. دلم را می گفتم.اطرافیانم همه شاعر می شدند.
چشمانت را طرح می زدم.. دریا می شد و در ساحلش مرغ دریایی ها عشق بازی می کردند.
نگاهت را طرح میزدم.. موج می آمد دفتر شعرم را می برد.
لبانت...............
قلمم ذوب می شد.دلم سرخ، گر می گرفتم.دور سرم پروانه ها جمع می شدند.
خوب سوختن را از ستاره ها بلد شده بودم.
پشت پنجره اتاق صف بسته بودند قاصدک ها
خبرهای عجیبی برایم می آوردند از پسر سر به زیری که خوشش آمده بود از این سر به هوایی های من.
گفتن ندارد.سر به هوا بودم...در آسمانها...به یاد می آورم.
گاهی که حوصله داشتم ابر بازی می کردم، بین اتاق های دوستانم تقسیمشان می کردم.
هال و هوایشان بارانی می شد دوستام. غزل هایشان را برایم می فرستادند با بوسه و ....
لب حوض
ماهی طلایی ها سر انگشتانم را مثل بچه ها می مکیدند و من سر شار تر می شدم.
از آب، از آینه، از لطافت.، از شعور درک لذت بودن.. خوب بودن.
سرو سری داشتم با ماه.. فقط با من درد دل می کرد. سکوت پر معنی اینهمه قرن دور زمین گشتن را می فهمیدم.صورتش سفید شده بود مثل مادرم
...مثل این روزهای خواهرم.
گفتن ندارد.
گره از کار آفتابگردانها باز می کردم.در آن روزهای مه گرفته.
یک بار هم.. برای ختمی ها.. از زبانشان .. نامهء عاشقانه نوشتم به همین یاس سفید حیاط همسایه.شیطنت بود.می گفتند تو خوب می نویسی..
(چه این روزها قشنگ دست زیر چانه گذاشته اند و از بالای دیوار به هم نگاه می کنند با لبخند)
بعد..
گفتن ندارد...
به یاد نمی آورم چه شد.
*
این روزها .. یا کریم ها..برای بهتر شدنم ذکر می گویند.
نیلوفر و نسترن هر روز سر می زنند.شعر هم می خوانند برایم.
سه تاره ها...
سه تاره ها هالشان خوش نیست
هر چه می گویم خوبم باور نمی کنند.
به یاد نمی آورم چه شد اما..
پروانه ندیده بودم اینقدر دلش بگیرد که برود از نو برای خودش پیله دست و پا کند.
اصلا طرح زدن فراموشم شده
قاصدک ها از من خجالت میکشند .
به خدا دلم برایشان تنگ شده اما خجالت می کشند.از بس بی خبری آورده اند دیگر نمی آیند.
گفتن ندارد.
این روزها
عجیب سر به زیر شده ام.
آب حوض یخ زده.
عکس ماه را ندارم.
خبری هم از غزل نیست.
وای آب حوض....
ماهی ها.